تبليغاتX
قلب شکسته
هرجا دل شکسته ای دیدی یاد دل شکسته من
سلام.

من بعد از ۳ سال دوباره میخوام وبلاگ نویسی رو شروع کنم.

یاده تونه عاشق یکی بودم. اون عشق تموم شد. فراموشش کردم. ولی الان عاشق یه دختری هستم که تمام زندگیمه. البته اونم منو خیلی دوستم داره. بهم چند بار ثابت کرده.

به هر حال عاشق همیم.

الان ۳ سال گذشته .بزرکتر شدم.حالا دانشجوی معماری هستم.

برای همتون آرزوی موفقیت دارم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 0:33  توسط دانیال  | 

سلام

عزیزان این آخرین مطلبی است که من در این وبلاگ می نوسیم.

این مطلب به نظر من درست حال و هوای جامعه ما رو نشون میده.

به حر حال متشکرم.( دانیال)

 

پس چگونه شد؟!

این روزها, روزهای بین المللی مهربانی است, ولی خودمان هم نمی دانیم چرا حتی اثری کمرنگ از انگشت بی رمق محبت روی دیواره غم زده دوستی هامان باقی نمانده است؟

امروز خیابان های عشق عبور ممنوع است, چون کارگران شهداری خیانت, مشغول خط کشی مسیرها هستند و بعد هم تازه, هرازچنگاهی کالبد خسته و بی روح حقیقت که برای رسیدن به این جاده هفت خوان رستم را گزرانده از این خیابانها عبور می کند ولی از فرط خستگی نقش زمین می شود و سپور نامردی لاشه او را می شوزاند.

ولی در عوض بزرگراه های مکنت , راه بندان است, چرا که مرسدس بنزهای مجازی جلوی فروشگاه های بزرگی که روی شیشه آنها نوشته اند((حراج واقعی ایمان)) توقف کرده اند و راه را برای عبور دیگران سد نموده اند.

هر چند که آنطرف تر تابلوی توقف ممنوع نسب شده است. امروز می بینیم حتی قورباغه های تکبر مسابقه گذاشته اند, مسابقه زیبا ترین چهره در آینه آب!! امروز آینه ها هم از تصویرهای خود بی بی خبرند, گاه می شود که مادر پیر فداکاری در دم مرگ در انتظار پسر ناخلف بی معرفتی در کلبه تنهایی خود چشم به در جان می سپارد. (امروز شاهدیم پسر نازپرورده نا حقی , دست در جیب اشباع شده خود می کند و چک بی محل محبت می کشد و ویلای امید را در شمالی ترین نقطه بی انصافی قولنامه می کند و زیر آنرا امضای حماقت می زند و بعد هم , همه چیز تمام ...)

امروزه به هر جا که می رویم همهمه عروسی نو عروسان عاشقی است که دل به کلید طلایی پلاژهای شخصی دامادان مغلوک بد اقبالی داده اند و در عوض لابلای کوچه های تنگ و تاریک عرفان بوی حلوای سوخته ای می آید که یتیمان صداقت بعد از مرگ پدر درستکاری پخته اند.

امروز, سالهاست که روی شالیهای عاطفه که زمانی بوی باران ترنم می داد, حتی قطره ای آواز نباریده است, چرا که لبهای زنان شالیکار خشکیده و تشنه آب حیات است. امروز در سینماهای کمدی شهر خیالات سبک, صف بی اعتباری بسته اند, فقط برای اینکه ساعتی روی لبهاشان

خنده های کذایی بنشیند و در عوض دربان سینماهای تراژدی عمل طریقت روی صندلی شیفت دائمی بیکاری چرت می زند.

امروز , طاعون دنیا پرستی اپیدمی شده است و مبتلایان به این درد مرگ آور در حالیکه به قرصها و کپسول های متعدد معتاد شده اند روز به روز نحیفتر و بیمار تر می شوند ولی خودشان بی خبرند,

علت اینها هر چه که باشد باید کاری کرد:

پس بیایید برای پیدا کردن محور اتصال حلقه های پراکنده زنجیرعشق به آنجا که باید سفر کنبم به سرزمینی که در آن ملت معرفت زیر سایه حکومت درختان جوانمردی زیست صفا می کنند.

 

زندگی بدون ریا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:19  توسط دانیال  | 

تقدیم به او که رفت و مرا تنها گذاشت با فریادهای سرد:

تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است ,چگونه!

هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

تمام گنجشکان که در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند تو را به

نام صدا می کنند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چراغ, آینه, دیوار, بی تو غمگینند!

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربان یک دوست از تو می گویم.

                               شیما دلم خیلی برات تنگ شده                

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 12:46  توسط دانیال  | 

 

دلم می خواهد آنقدر بگریم تا از اشک های غم من سیلی خروشان شود و تا ثابت کنم که دلم چقدر بی تو تنهاست

 

ردپای اشکهایم را بگیر      تا بدانی خانه عاشق کجاست

 

نمیدانم که رازم با که واژم               غم سوزو گرازم با که واژم

چه واژم هر که رو نه بنگره فاش        دگر راز و نیازم با که واژم

 

در دیده به جای خواب آبست مرا     زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

گویند بخواب تا خوابش بینی           ای بی خبران چه جای خواب است مرا

 

دستامو بگیر تو دستات             وفت تنهایی و غربت

تکیه گاه خستگیم باش     تو این کویر و وحشت

 

این قلب افسرده و درهم فشرده ام را بتو می سپارم

تا با تارو پود سرزان آن آهنگ عشق بنوازی

 

هر کجا دل شکسته دیدی     یادی زدل شکسته ام کن

هر جا پروبال خسته دیدی    یادی ز پروبال خسته ام کن

 

تنها نه همین دلبر من عهد شکن شد     با هر که دم از عشق زدم دشمن من شد

 

 

نامه بي جواب . سلام بهونه قشنگ من براي زندگي آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم حقيقت رو واست بگم به آخ

 

 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

 

 

عاشق نبودي تو من عاشقت بودم /در قبله گاه عشق تو بودي معبودم/ارام و اسوده در خواب خوش بودي /يک لحظه من بي تو نياسودم/من با نفسهايم نام تو را خواندم /کاش اي هوس بازم با تو نمي ماندم/روزي که مي گفتي با من مي مانم/روزي که دانستي بي تو مي ميرم/ روزي که بستي به زنجيرم /گناه از تو نبود اين بود تقديرم

 

 

ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي ؟ با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم و بگم به خاطر تو بهش گفتم به خاطر هيچكي ازم پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينكه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يك بغض غمگين بهش گفتم به خاطر هيچكي پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود گفت: به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

 

 

روی شونه های یکی و با خیال راحت اشک بریزم " دلم میخواد یکی کنارم بشینه و تا صبح برام حرف بزنه " دلم میخواد یکی بیاد و بگه که هنوزم تو این دنیا چیزای قشنگ وجود داره " بگه که اینجا آخر قصه نیست " بگه که هنوزم عاشقی نمرده !!! اگه این حرفا یه رویاست نمیخوام هرگز از این رویای قشنگ بیدار شم .نه ! نمیخوام دوباره چشمم به دلای سنگی و سیاه آدما بیوفته. اگه قراره یک روز بدون عشق زندگی کنم میخوام که اون روز زنده نباشم چون زندگی بی تو ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 12:44  توسط دانیال  | 

کاش می شد فراموش کرد, کاش می شد از خاطر برد

دریغا تمام اندیشه ام تو هستی.

دردم, قلب شکسته ام استو غم من تو هستی.

آیا می رسد آنروز که من تکه های پریشان قلب خویش را

در کنار هم بگذارم و درونش عشق دیگر بیافرینم؟!

عشقی که دروغ نگوید, خیانت نکند و.....

ولی چه می توان گفت زندگی این است, زندگی خرد می کند می شکند و

برایش فرقی نمی کند که چیست, چه احساسی دارد.

خدایا بتو پناه می آورم کمکم کن من چه باید بکنم

گر چه  جز صبر کاری دیگر نمی توانم بکنم ولی تا کی؟

خدایا , هیچ کس نمی فهمد که من چه می گویم

هیچکس, و من در این دنیا تنهای تنهام

اگر چه همیشه تنها بودم, همیشه.

ولی دم برتیاوردم. نمی دانم چه گناهی کرده ام

که مستحق این مجازات ها هستم و همیشه من باید درد بکشم

ولی باز به تو پناه پناه می آورم تو که پنه تمام مستحقان و نیازمندان هستی.

تو که دعای بنده ات را نادیده نمی گیری.

خدایا , کمکم کن بیشتر از هر زمان دیگر به کمک تو احتیاج دارم

بمن صبر بده که این غم و شکست را پشت سر بگذارم

بمن صبر بده که در مقابل حرفهای مردم تاب بیاورم

و تحمل کنم, و به خاطر گناهانی که تا حالا مرتکب شدم

                                                                         مرا ببخش؟

خدایا امروز به تو این قول را می دهم

راستی و درستی را سرمشق کارهای خود قرار دهم

خدایا می دانم گناهکارم ولی تو بخشنده ای

پس مرا ببخش و بیشتر از این مرا عذاب نده

چرا که من به اندازه کافی مجازات شده ام.

 قلب شکسته برای همیشه شکسته باقی خواهد ماند

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 2:34  توسط دانیال  | 

این پستی که من مینویسم مربوط به یک دوست هست که تنها کسی بود که ماجرای من براش مهم بودش . مطلب اول مربوط به اوست

 

کلامم را پذیرا باش زیرا دردی را با آن بیان کردم که احساس شهامت

بیانش را نداشت.

صداقتم را دریاب , زیرا به امید صداقتت نوشتم

دستم را بگیر ,زیرا گرمی دستانت مرا بدین جا کشاند

نامم را بخوان , زیرا به امید این نامیدن وجود بی وجودم را...........

عشقم را پذیرا باش, زیرا تنها حقیقت است

درد دلم را بشنو, زیرا تاب و تحملش را ندارم.

دردم را دوا کن زیرا خودت در پی درمان صداقت رابر دیواره

حقیقت عشقم نهادی

حسادت و شهامتم را گرفتی, وجود نا چیزم را نامیدی و دردم را با کلام گفتی:

جزای تمام این گناهان تنها این است که: ای طبیب دل

                                                            دردم را دواکن

ممنونم از تو .......

 

 

هیچ کس از جنس ما نبود نمی گویم خوب, نمی گویم پاک,

نمی گویم صمیمی, ولی به خدا قسم , به نان و نمک,

به شرم تو, به چشمهای قشنگ تو , اندازه هرچه دل تنهایی ات بخواهد,

با همه وجود, با هر چه عشق, عشق دوستت دارم,

به آنان که راز قشنگ دوستی , دوست داشتن, عشق را

جز در ذرات یگانه حق نمی یابند خوب نمی یابند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 2:30  توسط دانیال  | 

 

اگه یه روز قلب کسی رو شکستی یه میخ رو دیوار بکوب , اگه یه روز دلشو به دست آوردی میخ رو از دیوار در بیار ولی چه فایده که جای میخ روی دیوار میمونه

 

به مد پوشان بگویید مد آخر کفن است

 

خداحافظ براي تو چه آسان بود ولي قلب من از اين واژه لرزان بود خداحافظ براي تورهايي داشت براي من غم تلخ جدايي داشت خداحافظ طلوع من غروب من خداحافظ تواي محبوب خوب من سلام تو،طلوع پاك شبنم بود غروب ظلمت وتاريكي وغم بود سلام تو،شروع آشنايي ها نويد مهرباني ها، زمان مهرباني ها

 

 

 

زندگي زيباست نه در رويا ...... بوسه زيباست نه براي هوس ....... پرنده زيباست نه براي قفس ....... دوست داشتن زيباست نه براي لمس كردن براي حس كردن

 

.

گر کليد قلبي رو نداري قفل نکن. به چشمان کسي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت.به کسي سلامي نده اگه خداحافظي در پيش است.دست کسي را نگير اگر رها خواهي کرد.به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت هست

 

 

 

اگر باران بودم ،آنقدر مي باريدم تا غبار غم از دلت بردارم اگر اشك بودم ، مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه ايي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميكردم اگر عشق بودم ،‌آهنگ دوست داشتن را برايت مي نواختم ولي افسوس كه نه بارانم ،‌نه اشك ،‌نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم

 

 

تو که رفتی واسه من جای آشتی که نذاشتی.... کاش می شد از اول گل عشق رو توی قلبم نمی کاشتی....... یه بهونه که دوباره با تو باشم که ندارم...... این تو هستی که میایی به یه بوسه باسه آشتی.

 

 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش.... شاید هیچ کس را مثل تو دوست نداشته باشی....از کسی هم که دوستش داری به آسانی مگذر..... شاید که هیچ وقت هیچ کس را مثل تو دوست نداشته باشد.

قلب شکسته برای همیشه شکسته باقی خواهد ماند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 2:13  توسط دانیال  | 

 

آرزو.....

ای آرزو , ای سرچشمه هستی, ای مایه خوشی و سعادت بشر, ای مرز

عشق و ای لطیفتر از نسیم و شدید تر از طوفان,

آیا تو نیز هیچ با من همراه و یار بودی؟

پروردگارا: در این جهان آرزو, چرا کلبه کوچکی که جز دل نام ندارد نصیب

من کردی؟

کاشانه قصری که در برابر طوفان حوادث استقامتی ندارد,

کلبه خونینی که جز تقدیر در آن راهی نباشد,

خانه ویرانکه در آن بجز اشک و صبر همدم و مونسی را صاحب نیست

تصمیم کردی؟

ای یار

برای من کور بودن و ندیدن آفتاب سهل است.

اما دور بودن و تو را ندیدن را نمی توانم تحمل کنم

فراموش مکن که جز تو من کسی را ندارم

تو به من کتاب دوست یابی دادی ولی درس دشمنی آموختی.

تو از وفا و عاطفه سخن گفتی در حالیکه نا مهربانی و بی بهری را پیشه ساختی.

چندی است که تو را نمی بینم و گرچه هرگز ترا فراموش نمی کنم,

ولی با این وجود تو را نمی آزارم

تو برو با هر که می خواهی سعادتمند باش,

این تنها آرزوی من است.

            آرزوم اینه که خوشبخت بشی همین و بس    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 3:27  توسط دانیال  | 

من باید........!

من باید آنچه را احساس می کنم بنویسم....و می نویسم!

ولی تو ای پاسدار جهالت!....

اگر می خواهی دهان فریاد مرا قفل کنی... قفل کن.

اما فراموش مکن همان انسانی که دیروز ندانسته برای تو قفل می ساخت,

... امروز دانسته کلیدش را برای من می سازد.

 

 

هیچ کس از جنس ما نبود نمی گویم خوب, نمی گویم پاک,

نمی گویم صمیمی, ولی به خدا قسم , به نان و نمک,

به شرم تو, به چشمهای قشنگ تو , اندازه هرچه دل تنهایی ات بخواهد,

با همه وجود, با هر چه عشق, عشق دوستت دارم,

به آنان که راز قشنگ دوستی , دوست داشتن, عشق را

جز در ذرات یگانه حق نمی یابند خوب نمی یابند.

                                         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 3:10  توسط دانیال  | 

سلام:

عزیزان ببخشید که این بار از این موضوعات نوشتم به حر حال در خواست شده بود.

امید وارم که ناراحت نشید.

 

من میمیرم... اما مرگ من, مرگ زندگی من نیست!

مرگ من انتقامی است که زندگی من از جعل کننده نام خودش می گیرد.

من میمیرم تا زندگی زیر دست و پای مرگ نمی رد!

مرگ من عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمی رد.

 

 

(( خبر مرگ مرا))

گاه می اندیشم خبر مرگ من را به تو چه کسی خواهد داد؟

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی, روی تو را,

                                                                کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را بی قید  

                                    و تکان دادن دستت که_مهم نیست زیاد_

و تکان دادن سر را که

                                    _ عجب!عاقبت مرد؟!, افسوس_

کاشکی می دیدم.

من به خود می گویم           چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

                                 آتش عشق تو خاکستر کرد.

 

 

 بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی

زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی

زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت

هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور

هرگاه ترانه خم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن

زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود.                                               

                                                                                                                                                                          

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 3:2  توسط دانیال  | 

 

(( به نام او))

چیستم! زاده یک شام لذت بار

ناشناسی پی می راند در این راهم

روزگاری پیکری بر پیکری پیچید

حاصل آن من شدم بی آنکه

                                     خود خواهم

 

 

پدر:

آنشب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی

و تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی

تو هم ای آتش شهوت شور بر پا نمی کردی

کنون من نیز بی نام و نشان بودم

پدر جان جنایت کردیه ای شاید نمی دانی

به دنیایم خیانت کردی شاید نمی دانی.

 

 

((تولد من))

                 افسوس که روز تولدم رفته از یادم!

من آمدم که بسوزم! ... سوختم.

آمدم که بیازم, ساختم.... آمدم که بگویم , گفتم...

ولی چکار کنم هر چه ساختم, سوخت و هر چه سوختم به دل این

کلاله هایی که سرنوشت من و امثال من

در دستشان است تاثیر نکرد...

آه...! تف به این اجتماع نامرد, تف!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 3:0  توسط دانیال  | 

((چرا....؟))

جواب آسمان را می دهم با ابرها هم ساز می شوم

همه چیز را خاکستری می بینیم براستی چرا گریه را دوست می دارم؟

چرا چشمانم بی تابند؟

دلم بارانی است!نفس کشیدن, دوست داشتن را از یاد بردم!

چرا اشکهایم بی اراده اند با اینکه خیلی وقته از با تو بودن می گزره.

چرا دیگر نمی توانم کسی را دوست داشته باشم؟

چرا آسمان جوابم را نمی دهد؟

چرا ابر به خاطرم گریه نمی کند؟

یعنی کسی می تواند به اندازه یک شقایق دشتی را دوست داشته باشد؟

چرا نمی تواند؟ چرا نباید بتواند؟

چرا تو می روی وقتی که به تو نیازمندم؟

چرا باعث شدی نفس کشیدنم را فرموش کنم؟

زندگی برایم بی مفهوم باشد؟

چگونه می توانم چرا ها را از بین ببرم؟

در کجا تمام می شود, انتهای ریل کجاست؟

وقتی که من هنوز راه را نیافته ام!

چرا شیما.......؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 21:39  توسط دانیال  | 

 

کنار آشیانه تو آشیانه می کنم .

فضای سینه را پر از ترانه می کنم.

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم.

 

 

                    من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم

           واسه بوسیدنت دستات همه زندگیمو باختم

    توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود

                                                     تو از اول می دونستی قایقم شکستنی بود.

 

 

 

من امشب درس غم را از دل دیوانه می خوانم

سرود و گریه ام را از دل دیوانه می خوانم

من امشب تا سحر گه مست می گویم

که دفترهای غم را یک به یک مستانه می خوانم

                         خدایا

بیش از این در آتش زندگی مسوزانم

اگر سوزانیم, سوزان

                             دل مشکن,

                                             گریانم.

دعا می کنم برگردی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 21:31  توسط دانیال  | 

سرم را روی زانو می گزارم تا بیایی

             خودم رو دنیا می سپارم تا بیایی 

تمام روزها را میسرایم, بعد شبها,

                     هزاران تک ستاره می شمارم تا بیایی

شبیه آن پرستوی مهاجر من هم امروز

                  اسیر گرم و سرد روزگارم تا بیایی

اگر چه بد نکردم با تو تا وتی که رفتی

                    ولی با این همه من شرمسارم تا بیایی

از آنروزی که رفتی زیر باران نگاهم

               همیشه غرق شط انتظارم تا بیایی

خودم هم خوب می دانم که بعد از مرگ من نیز

              همیشه می تپد قلب مزارم تا بیایی

فقط این چند بیت انتظار آلود خود را

              درون دفتر دل می نگارم تا بیایی

 

 

شیما دوستت دارم

صدایم نمی کنی نکن                خودم صدایت می کنم

با من سخن نمی گویی نگو       خودم با تو سخن می گویم

دوستم نداری,ندار                    خودم دوستت می دارم

مرا نمی شناسی نشناس             تو را به اندازه خدا می شناسم

برایت نا آشنایم, باشم               همانقدر تو آشنا در رگهایم هستی

                                                                    برای من کافیست

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 21:27  توسط دانیال  | 

 

((مرگ عشق))

می رسد روزی بی من روزها را سر کنی     می رسد روزی  که مرگ عشق را باورکنی

می رسد روزی که تنها در کنار خط من        شعر های کهنه من مو به مو از برکنی

 

قلب من و قلب تو دو قلب از هم جداست         قلب تو گر آهن است قلب من آهنرباست.

 

در این دنیا که نا مردان عصا از کور می دزدند   من نادان خوش باور در محبت جستجو کردم

 

(( طلب جان))

کاش معشوق زعاشق صلب جان می کرد        تا که هر بی سروپا نشود یارکی

 

((خواب مردگان))

اگر می دانستم مردگان هم خواب می بینند     من هم می مردم تا تو را در خواب بینم

 

 

خوشا عاشق شدن اما جدایی        خوشا عشق و نوای بینوایی

نوای عاشقان در بینواییت            بقای عشق و عاشق در جدائیت

 

 

اگر عاشق شدن جرم و گناه است      چرا لیلی و مجنون آفریدی؟!

 

وقتی عشق فرمان میدهد              حتی محال هم سر تسلیم فرود می آورد

شیما من میمیرم برات 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 21:19  توسط دانیال  | 

به نام معبود عاشقان

(( گل عشق ))

 

 امروز باردگر عشق تو خاطرم را آشفته کرد.

خاطرات خوش زندگی جوانیم که در قبال عشق پاک تو گذشته بود.

و این روز ها چون شعله های سوزنده ای رو به خاموشی بود از نو شعله ور گردید.

میدانم که تو هم گذشته را از یاد نبرده ای.

آن روزها که مرا دوست داشتی و به عشق خود آمیدوارم می داشتی, بیادت هست

یک روز گل زیبایی به من هدیه دادی.

گل سرخ کوچک قشنگی بود که حکایت ازعشق پاک من و قلب هوس پرست تومی کرد

تو را هرگز در زندگی از یاد نخواهم برد, زیرا تو نخستین عشق منی.

ولی دریغا که تو قول خود را از یاد بردی.

همچنانکه عشق آتشینی را که سعادت زندگی خود میدانستم فراموش کردی

مهر خود را از من دریغ نمودی و آرزو هایم را در هم شکستی

ای کاش هرگز در سر راهم قرار نمی گرفتی و دین و دلم را به یغما نمی بردی

امروز آن گل سرخی را که به من هدیه داده بودی هنوزم دارم

آن یگانه یادبود عشق پاک من است

امروز دیگر این گل طراوت و زیبایی آن روز را ندارد

زیرا عشق تو که مایع شادابی و طراوت آن بود وجود ندارد

قلب من امروز این گل خشک را دوست دارد

زیرا خاطره های خوش عشقی که جند صباحی به طول میانجامید در میان برگ های

خشک شده آن مدفون است. این گل, گل عشق من بود ........

ولی افسوس که چه زود از طوفان بی وفایی تو پژمرده گردید؟!

                        قلبمو نشکون شیما   

      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:15  توسط دانیال  | 

دروغ

دروغ می گفت دیگری را دوست می داشت.

بارها گفتم دوستم داری؟ گفت: آری. تا دیری خاموش بودم. ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم راست بگو تو را خواهم بخشید. آیا دل به دیگری بستی؟ گفت نه.

فریاد زدم بگو راستش را هرچه هست ترا خواهم بخشید. و از گنهت هرچه سنگین باشد خواهم گذشت.

عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمد و گفت: مرا ببخش ....... دیگری را دوست دارم.

گفتم : حال که سال ها تو به من دروغ می گفتی این بار هم من به تو دروغ گفتم:

 

(( تو را نخواهم بخشید ))

                                           قلبم شکسته دیگه

تو را با دیگری دیدم         که گرم گفت و گو بودی

با او آهسته می رفتی        سر و پا مهو او بودی

صدایت کردم مو              بر من چون بی گانه نگاه کردی

شکستی عهد دیروز رو     گنه کردی .گنه کردی. گنه کردی

گناهت را نمی بخشم    گناهت را نمی بخشم    گناهت را نمی بخشم

شیما من چیم کمتر بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:10  توسط دانیال  | 

  

 1- هر جه گشتم در این شهر نبود اهل دلی         که بداند غم دلتنگی و تنهایی مرا

 

2- سیه چشمی به کار عشق استاد       به من درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد ولی من                     بجز او عالمی را بردم از یاد

 

3-گریه می کنم با خیال تو نیمه شبها          رفتی و من بی تو ماندم غمگین و تنها

 

4- شب که ستاره ها عروسی دارن            ستاره های ما زهم جداست

 

5- همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام       بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفسهام

 

6- محبت به دل دادن صفای سینه می خواهد    به یاد دیگران بودن دل بی کینه می خواهد

 

7- به یادگار نوشتم به خط دلتنگی            در این زمانه ندیدم رفیق یکرنگی

 

8- کنم هر شب دعایی کزدلم بیرون رود مهرت    ولی آهسته ترگویم الهی بی اثر باشد

 

9- شانهایت را برای گریه کردن دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

                      دوست دارم شیما

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:4  توسط دانیال  | 

 

به نام خداوند عشقهاي آسماني

با سلام, سلامي به گرمي خورشيد وسلامي به زلالي دريا, سلام به كسي كه دوستش دارم, كسي كه مرا در دوست داشتن عوض كرد و مرا عاشق خود كرد. به او سلام مي كنم چون دوستش دارم و عاشقش هستم.

با يكي مي خوام درد و دل كنم.مي خواهم به كسي كه نتوانستم حرفهاي دلم را به او بگويم, نتوانستم دوست داشتن به او را به زبان آورم و مي خواهم بگويم به او كه دوستش دارم. مي خواهم بگويم هيچ وقت قدرت حرف زدن با او را پيدا نكردم و نتوانستم به او بگويم دوستش دارم نتوانستم به او بگويم عاشقش هستم نتوانستم با او درد و دل كنم .

هر وقت مي خواستم با او حرف بزنم بغضي در گلوم بود كه اگر حرف مي زدم می شکست.

می خواستم بگم دوستش دارم نفس در سینه ام حبس می شد.خلاصه نتوانستم به او بگویم که او بود رویاهای من او بود کسی که در ذهنم در فکرش بودم او بود که می توانستم دوستش داشته باشم, اون بود عشق من, خیلی سخته که نتوانی به کسی که دوستش داری حرف نزنی حتی نتوانی به او بگی دوستش داری.

همیشه دعا می کنم او را در خیابان ببینم با او حرف بزنم به او بگویم که دوستش دارم , این دعا بر آورده شد ولی وقتی می آمدم که با او حرف بزنم وقتی دل را به دریا می زدم وقتی قدرت این را داشتم که بغضم را نگه دارم وقتی که می خواستم نفس عمیق بکشم و با او حرف بزنم , او خودش را از من دور می کرد. بارها در سر کوچه خانه آنها میدیدمش ولی او جواب نمی داد او مرا محل نمی گذاشت انگار که من یک غریبه هستم انگار من را تا به حال ندیده است.

یک سوال از خدا ـ از شما دارم:

من چه کاری بکنم که او برگردد من چه کاری انجام بدهم که ببینمش و با او حرف بزنم و بگویم

دوستت دارم تا جایی که زنده باشم تا جایی که من و تو در کنار همدیگر هستیم دوستت دارم و عاشقت می مانم.

( دوست دارم امیرحسین )  

 

 

 

         

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 21:4  توسط دانیال  | 

 

دوباره دل هواي با تو بودن كرده                      نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده

دل من خسته ازاين دست به دعاها بردن             همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من يه آرزو دارم تو سينه                         كه دوباره چشم من تورو ببيني

باسه پيدا كردنت تن به دل صحرا ميدم               آخته تو رنگ چشات حيبت دنيا رو ديدم

توي هفتا آسمون تو تك ستاره مني                     به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نميدم

حالا من يه آرزو دارم تو سينه                          كه دوباره چشم من تورو ببيني

                          

                                                                                                    

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 21:2  توسط دانیال  | 

بزار تنها باشم تنها بميرم                        ديگه از درد و غم آروم بگيرم

برم پيدا كنم يه جاي خلوت                      بشينم اشك بريزم تا قيامت

 برو اي دل بخواب كه وقت خواب            سلام تو هميشه بي جوابه

به تو بي دست و پا از من نصيحت            اگه عاشق بشي خونت خرابه

چرا اي دل تو اين قدر سربزيري              به دام اين و آن هر دم اسيري

چرا گول مي خوري با يك اشاره              سحر شد تو هنوز چشمات بيداره

 برو اي دل بخواب كه وقت خواب            سلام تو هميشه بي جوابه

به تو بي دست و پا از من نصيحت           اگه عاشق بشي خونت خرابه

                                                                       

 

 

       توي يه ديوار سنگي                       دو تا پنجره اسيرند

       دو تا خسته دو تا تنها                    يكيشون تو يكيشون من

       ديوار از سنگ سياه                     سنگ سرد و سخت خارا

       زده قفل بي صدايي                      به لبهاي خسته ما

       نمي تونيم كه بجنبيم                      زير سنگيني ديوار

      همه عشق من و تو                      قصه است قصه ديوار

      هميشه فاصله بوده                      بين دستهاي من و تو

       با همين تلخي گذشته                   شب و روزهاي من و تو

       راه دوري بين ما نيست               اما باز اينم زياده

       تنها پيوند من و تو                     دست مهربون باد

       ما بايد اسير بمونيم                    زنده هستيم تا اسيري

       باسه رهايي مرگ                     تا رها شيم مي ميريم

       كاش كه اين ديوار خراب شه       من و تو باهم بميريم

       توي يك دنياي ديگر                  دستهاي هم رو بگيريم

       شايد اونجا توي دل ها                درد بي زاري نباشه

      ميون پنجره هاشون                   ديگه ديواري نباشه

             

 

 

     مرده ديگر در من خورشيد شهر نگاهت

     كم تك درختي پيرنگاهم مانده به راحت

     دلم بهم گفته كه قهر با من دو چشمات

     بيهوده پژمرده قلبم مثل گل تو باغ دستات

    چرا نگفتي كه ديگه دوستم نداري              

  مي خواي تو گلدون قلب من خنجر بكاري

    تو آينه چشمام هنوز عكس تو پيداست       

  از بس كه هر روز گريه كردم اشكام يه درياست

    بي تو مي ميرم يه روزي تو شهر قريب        

  ميرم دوباره از شهر تو با قلبي پر از مهنت

    ديگه بعد از تو چون هميشه من دلم يه گل آتيشه     

 ما يادت از دل هرگز جدا نمي شه

                 

                           

 

  

ستاره هاي آسمون مي دونند                                                                                        

گل هاي سرخ دشتستون مي دونند                                                                               

همه خار هاي بيابون مي دونند                                                                                 

تو شبهاي مهتابي با من چه رازي داشتي                                                                     

اگه يه بوسه ميدادم دو بوسه جاش مي راشتي

حالا بگو نا مهربان چي شده بازبي وفايي سر وعده نميايي                                                           

 

                                            

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 21:0  توسط دانیال  | 

به دلم نتونستم ياد كه نشكنه. اما تونستم يادش بدم كه وقتي ميشكنه لبه تيزش دست اوني كه شكستش رو نبره.

                     

 

اگه يه روز بغض گلوتو فشرد خبرم كن قول نميدم كه بخندونمت اما مي تونم كه باهات گريه كنم. اگه يه روز خواستي در بري خبرم كن قول نميدم كه بگم وايسا اما مي تونم باهات بدوم. اگه يه روز خواستي كه ذه هرفهاي كسي گوش ندي خبرم كن قول ميدم كه ساكت باشم .اما اگر يه روز سراغم رو گرفتي نبودم به ديدنم بيا حتما بهت احتياج دارم....

                                                                     

 

هيچ وقت گريه نكن چون هيچ كس لياقت اشك هاي تورو نداره و اون كسي كه لياقتشو داشته باشه طاقت اشكاتو نداره. .....   من غريبه ديروزم . آشناي امروز. و فراموش شده فردا..... پس در آشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي فردا يادم كني.

 

                                                                           

 

                                                                      

داشتيم تو جاده مي رفتيم كه چشمام افتاد به يه تابلو كه روش نوشته بود.......... دوست داشتن دل ميخواد نه دليل.

                    

 

                                                                                               

                                                                                                

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 20:0  توسط دانیال  | 

 

 

بگذر زمن اي آشنا                             چون از تو من ديگر گذشتم
ديگر تو هم بيگانه شو                        چون ديگران با ست گذشتند
ميخواهم عشقت در دل بميرد             ميخواهم تا ديگر در سر يادت پايان گيرد
بگذر زمن اي آشنا                             چون از تو من ديگر گذشتم
ديگر تو هم بيگانه شو                        چون ديگران با ست گذشتند
هر عشقي ميميرد         خاموشي ميگيرد          عشق تو نميميرد
باور کن بعد از تو ديگري                       در قلبم جايت را نميگيرد (ش)
 
 
 
 

وقتي چشات هواي گريه داره                 غم تو دلم قدر دو سبزه زاره

 

نمي تونم غم تو رو ببينم                        شادي برام گل توي شوره زاره 

 

 بيا بريم به شهر آشنايي                         پابزاريم رو قهر رو جدايي

 

ما نبايد مثل دو تا غريبه                        باز بخونيم آواز بي وفايي

 

نزار دل عاشق من تو حسرتت بميره     بيا كه مرغ آرزو دوباره جون بگيره

 

تو ميدوني تنها ترين تنهاي اين زمونه    دل منه كه روز شب به عشق تو اسيره    (شیما)

 

 


   

 

 

خاطراتت آيد به آن شب                                                                 

از جنگل ها گزشتيم      

بر تن سرد درختان

يادگاري نوشتم            

با من اندوه جدايي

نمي داني چه ها کرد     

نفرين به دست سرنوشت                                  

تو را از من جدا کرد     

بي تو بر روي لبانم

بوسه پژمرده گشته      

بي تو از اين زندگاني

قلبم آزرده گشته          

بي تو اي دنياي شادي

دلم درياي درد است      

چون کبوتر هاي غمگين

نگاهم ماتوسرد است   

اي دلت درياچه نور

گر دلم را شکستي        

خاطراتم را به يادا

هر جا بي من نشستي   (شیما)

 

 


 

مثل نسيم اميد تو دشت غم ها تويي

مي بري ظلمت شبها              

توقاصد بهاري بادست مهربونت

مي ياري خنده رو لبها            

باسه پرواز شب عشق 

بهترين بهانه اي تو               

تا كه بشكنم سكوتو

آخرين ترانه اي تو               

تو لحظه رويشي  به فصل خوشگلي ها

اميد زنگي هستي                 

تو هر ترانه من مثل يه حرف تازه

توي خاطرم نشستي              

جون ميگيره نفسهام با گرمي نفسهات

توي فصل سرد مردن           

پاك ميكني عزيزم با دست مهربونت

گردتم رو از تن من              

تو مثل قصه عشقي 

شادي روح بهاري                

گل شوقه بوسه ها رو

رو لباي من مي زاري           

تو لحظه رويشي  به فصل خوشگلي ها

اميد زنگي هستي                 

تو هر ترانه من مثل يه حرف تازه

توي خاطرم نشستي      

 

 


 

 

اي خدا آه اي خدا

از توي آسمونا        

گوش بده به درد من

که مي خوام حرف بزنم

باسه يک بار که شده

سکوتم رو بشکنم      

اي خدا خودت بگو

با سه چي ساختي منو 

توي اين زندون غم

چرا انداختي منو        

چرا هر جا که ميرم

در به روم وا نمي شه 

چرا هر جا دلي

مي شکنه مثل شيشه  

اي خدا حرفي بزن

اگه گوشت با منه       

اين چيه که قلبم

داره آتيش ميزنه       

 

 


 مي گفتم با خودم ديگه بريدم                                   ديگه به آخر جاده رسيدم

 نفس هاي سخت آخرم بود                                      فقط غم تنها ايمان و يار بود

 تموم لحظه هام حسرت و افسوس                            منو بغض وشب سوي فانوس

 تو وقتي که همه تنهام گذاشتند                                دلم کندم زجا پا روش گذاشتند

 تو روز هايي همه دوريو دوري                      هزار سال خستگي عمري صبوري

 تو روزهايي که حتي سايم دشمنم بود                      تو لحظه اي که وقت رفتنم بود

 يکي پيدا شد و سر فصل رو باز کرد                      تو اوج بي صدايي ها صدا کرد

 يکي اومد که دوست داشتن مي فهميد                          منو از اون مرده جدا کرد

 نمي خوام که بره هيچ وقت  زدستم                   فقط اون مي دونست که خيلي خستم

 همه گلدونا رو دوباره جون داد                           گل هاي بي زبونو باز زبون داد

 تو روزهايي که وقت مردنم بود                       روزهاي سخت حسرت خوردنم بود

 تو وقتي که نفس ياري نمي کرد                        همش اشک, همش رنج ,همش درد

 تو روز هايي همه دوريو دوري                      هزار سال خستگي عمري صبوري

 تو روزهايي که حتي سايم دشمنم بود                      تو لحظه اي که وقت رفتنم بود

 يکي پيدا شد و سر فصل رو باز کرد                      تو اوج بي صدايي ها صدا کرد

 يکي اومد که دوست داشتن مي فهميد                          منو از اون مرده جدا کرد

 

 


 

 

 

 

 

گل سرخ

 

آخر اي محبوب زيبا                                                    بعد از آن دير آشنايي

 

آمدي خواندي برايم                                                     قصه تلخ جدايي

 

مانده ام سر در گريبان                                                بي تو در شبهاي غمگين

 

بي تو باشد همدم من                                                   ياد و پيمان هاي دير

 

آن گل سرخي که دادي                                                در سکوت خانه پژمرد

 

آتش عشق و محبت                                                    در فضاي سينه ات سرخ

 

اکنون نشسته در نگاهم                                                تصوير پر غرور چشمت

 

فکرت نمي رود از يادم                                               چشمه هاي پر نور چشمت

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 17:40  توسط دانیال  | 

سرم را روی زانویت گذاشتم                دیگه گریه به من مهلت نمی داد

تو می خواستی که بگریزی حراسان      ولی اشکم به تو فرصت نمی داد

چرا آمدی چرا آمدی؟                        آمدی باز بخندی به روز و روزگارم

برای خنده تو                                  دیگه اشکی ندارم

من از غرور اشکگینم                       که می خندی به روز و روزگارم

غرورم را به دست اشک دادم             ولی رفتی تو مغرور از کنارم

                                                                


 

تو را با دیگری دیدم         که گرم گفت و گو بودی

با او آهسته می رفتی        سر و پا مهو او بودی

صدایت کردم مو              بر من چون بی گانه نگاه کردی

شکستی عهد دیروز رو     گنه کردی .گنه کردی. گنه کردی

گناهت را نمی بخشم    گناهت را نمی بخشم    گناهت را نمی بخشم

                                                                            

 


 

هر چی بهت میگم میگی چشم              می خوای غرورقلبمو نشکنی

حیف که می دونم دروغ حرفات           وقتی میگی همیشه پیش منی

گفتن چشم کاری نداره اما!                  بزار حقیقت باشه توی چشمات

بزار دلم نلرزه وقتی دستم                   آروم می گیره توی خواب دستات

می خوام بگم منتظر یک لبخند              یک نیم نگاه عاشقونه هستم

می خوام بگم به عشق با تو بودن           پل های پشت سرم رو شکستم

بزار برای عاشقی بهونه                      نگاه آسمونی تو باشه

ماهی دل به شوق زنده بودن                 تو دریای بودن تو رها شه

                                                                                  

 


گل مهتاب کجایی                            شراب خواب کجایی

منو دریاب کجایی                           کجایی کجایی کجایی

آهای دامن شکفته                            دوست دارم رو گفته

آهای بیتاب کجایی                           کجایی کجایی کجایی

بیا دورت بگردم                             کجا برا ت بگردم

کجا نفس می کشی                           دور هوات بگردم

به چشم بی نگات                             به گوش بی صدات

اسم کدوم غریبه                               عزیزم آشناته آشناته

امشب ای ماه من واست دلم سنگه         جا برای تو نیست از بس دلم تنگه

امشب از یاد تو دلگیر دلگیرم              من خودت رو می خوام از یاد تو سیرم

بیا دورت بگردم                              کجا دورت بگردم

                                                                                     


        

                                                                         

اگه شاعر شیراز              اگه نی زن نیریز

اگر تهرونیم من                اگه قلدر تبریز

اگه از سر کوهم               اگه بچه دشتم

من از خیر تو ای عشق       گذشتم که گذشتم

هنوز عاشق عشق دل ساده لیلی         بمیرم باسه لیلی که بی طاقت لیلی

من اون عشق رو می خواستم که بی رنگ و ریا بود    

 چه حرف های غشنگی میون من و ما بود 

به فردا نرسیدیم                فقط خوابش رو دیدیم

حالا گم شده اون ماه          که مهتابشو دیدیم

چی شد قصه اون عشق      چی شد جلوه مهتاب

چه دلتنگم از او ماه            که گم شد توی مرداب

باسه نی زن نیریز             من آواز نمی خونم

میرم قصه عشق رو           تو شهر ها می سوزونم

                                                            

 

     


 

سر شب عاشقم                                  نیمه شب بی قرار

دم صبح با توام                                  مست و دیوونه وار

امشب کار دلم ایم بیقراری                    امشب کار من این دیوونه داری

همینه همینه عمرم هم میره                    سینه مرمر یار یارم کمر زمینه

همینه همینه  جانم  هم میره                    سینه مرمر یار یارم کمر زمینه

همینه همینه آهوی چشمونت هم میره        همینه همینه همینه

همه شب آتیش عشق رو روشن بزار        که یک شب میرسم بی خبر بی قرار

بگزار بارون بارون عاشق ببارم              امشب خیس همه ذلفای یارم

همینه همینه عمرم هم میره                    سینه مرمر یار یارم کمر زمینه

همینه همینه  جانم  هم میره                    سینه مرمر یار یارم کمر زمینه

                                                                             


 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 17:39  توسط دانیال  | 

به گل گفتم:عشق چیست؟گفت از من خوشبوتره

به پروانه گفتم :عشق چیست؟گفت از من زیباتره

به شمع گفتم:عشق چیست؟گفت از من سوزانتره

به عشق گفتم :آخر تو چه هستی ؟

گفت:من نگاهی بیش

 نیستم.


 

 

سر کلاس رياضي بود که استاد دو خط موازي کشيد رو تخته. خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد تو دلش عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد تو دلش عاشقش شد. در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نميرسند.
 
هواي دلم ابريست ولي باراني نميبارد.ببار اي ابر که قلب کوچکم پر از دلتنگي است.پر از تنهايي . و تو اي آفتاب من باز هم در کنارم نيستي.
 
 بجاي دسته گلي که فردا بر قبرم نسار ميکني,امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن.به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم ميريزي,امروز با تبسمي شادم کن. به جاي آن متنهاي تسليت گونه که فردا در روزنامه برايم مينويسي امروز با پيامي کوچک خوشحالم کن. من امروز به تو نياز دارم نه فردا. من قريبه ديروزم,آشناي امروز و فراموش شده فردا.
پس در آشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي فردا يادم کني.
 
 
اگر کسي رو دوست داشتي رهايش کن. اگر برگشت بدان که تا ابد مال تو خواهد بود و اگر بر نگشت بدان که از اول هم مال تو نبوده و مال تو نخواهد شد.
 
عشق يعني کوچک کردن دنيا به اندازه يک نفر يا بزرگ کردن يک نفر به اندازه دنيا.
 
گفت:مرا دوست داري يا زندگي را؟ گفتم:زندگي را.قهر کرد و گريان رفت و هيچ وقت بر نگشت. نميدونست که خودش تمام زنگيم بود. (اين براي دختري که دوسش دارم هستش) (شيما) 
 
زندگي ۳ ايتگاه دارد:۱- تولد. ۲- عشق. ۳- مرگ
 
 شکسپير:خدا به آدم دو پاه داد تا راه بره.دو چشم داد تا ببينه. دو دست داد تا نگر داره. دو گوش داد تا بشنوه. پس چرا يه قلب داد ؟ چون قلب دوم رو دست کس ديگري داده تا بگرديش و پيداش کني.
 
 
شکسپير:هميشه سخت ترين و غمناک ترين لحظه انسان رو کسي بوجود مياره که خوش ترين و شيرين ترين لحظه رو براي انسان بوجود آورده.
 
 

اي کاش بر سر کوچه عشق وقتي گذر ميکردي به ياد ايام قديم مي ايستادي و لحظه اي چند سکوت ميکردي شايد ميفهميدي که حرمت عشق بيشتر از ان چيزيست که تو مي انديشي

 

 


 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 16:55  توسط دانیال  | 

حالا باز دوباره من                         تو کلام وقصه هاتم

من دل شکسته بازم                         رو پناه شونهاتم

حالا با بغض تنم                             باز دلیل گریه هاتم

بارون و حق حق گریم                     چشمه روی گونه هاتم

خیلی وقت عاشقم                           عاشق سادگی یاتم

تو بتی برای من                             من بت شکن فداتم

شبها آغاز می شن                           نغمه ها ساز می شن

پری های گوشه گیر                        فکر پرواز می شن       

باز تولد منه                                  توی انتظار تو

اولین فصل منه                             اولین بهار تو

خیلی وقت عاشقم                           عاشق سادگی یاتم

تو بتی برای من                             من بت شکن فداتم

منو می شناسی عزیزم                     من همون عاشق خستم

اسم من مونده به یادت                      یا که از یاد تو رفتم

بیا امروز رو سفر کن                      باسه فردایی دوباره

خستگی هامو رو تو در کن               توی دنیایی دوباره

خیلی وقت عاشقم                           عاشق سادگی یاتم

تو بتی برای من                             من بت شکن فداتم

 

                                                                         


ای دو چشمت سبزه زاران                         گریه ات ا شک بهاران

می روم غمگین و نالان                             بهر من اشکی میفشان

ای سر و پا مهربانی                                 ای نگاهت آسمانی

در دل نامهربانم                                        شوق ماندن مینشانی

ترسم آخر در کنارم                                   خسته و آزرده گردی

با همه خوبی و پاکی                                  در خزان پژمرده گردی

می روم تا نشنوم آواز باران دوچشمت            می روم چون می حراسم شعله افسرده گردی

ای که در خوبی و پاکی. چهل چراغ آسمانی     قلب سردم را چه بی حاصل بسوید می کشانی

عاشقم و چشم انتظاری                                 پاک و روشن چون بهاری  

هر چه گفتم باورت شد                               حیف از احساسی که داری

چشمه ای خشک و سیاهم                            خسته ای .گم کرده راهم

بگزر از من چون که دیگر                          زشت و سر تا پا گناهم

ترسم آخر در کنارم                                   خسته و آزرده گردی

با همه خوبی و پاکی                                  در خزان پژمرده گردی

می روم تا نشنوم آواز باران دوچشمت            می روم چون می حراسم شعله افسرده گردی

ای که در خوبی و پاکی. چهل چراغ آسمانی     قلب سردم را چه بی حاصل بسوید می کشانی

قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی         من گناه کارم تو خوب و مهربانی.

 

 


   

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 15:42  توسط دانیال  |